تبليغاتX
دی ناز - جواب به انار

انار تو وبلاگش راجع به ازدواج و معیاراش از متاهلین و مجردین سوال کرده اینکه اگه ازدواج کردین از کجا فهمیدین که طرف خودشه و اصلا معیاراتون احساسی بوده یا عقلی و بقیه سوالاش رو هم خودتون برین بخونین. من می خوام از نظر و دیدگاه خودم جوابش رو بدم.

اول اینکه من اینجا اگه دارم نظرم رو راجع به این موضوع می نویسم با استناد به نکاتیه که به نظر خودم رسیده و این ممکنه از نظر خیلی ها درست نباشه. دوم اینکه خواهشا اگه نکاتی رو می نویسم زودی فکر نکنین که حتما تو زندگی خودش این جوری بوده و اونجوری بوده و مثل اینکه چه مسائل مهمی رو راجع به زندگی خودم کشف کرده باشید به خودتون ببالین. سوم اینکه شاید بعد از اینکه پستم تموم شد و ملت هم نظر دادن بازم مباحثه کنم.

یه کم راجع به ازدواج خودم:

من و همسرم تو دانشگاه با هم آشنا شدیم من عاشقش شدم و وقتی که باهاش بیشتر حرف می زدم بیشتر دلم می خواست که واسه همیشه باهام باشه. روزها می گذشت و من دوسش داشتم و احساسم نسبت بهش کم نمیشد که زیاد هم میشد. تا قبل از اینکه با این آدم آشنا بشم نگاهم راجع به ازدواج این بود که هیچ وقت مدل خواستگاری ازدواج نکنم و یه شرایطی بشه که من با کسی که دوستش خواهم داشت ازدواج کنم و می دونستم که نوع احساسات و طرز فکر من طوریه که حتما عاشق یکی میشم. همیشه هم با خودم فکر می کردم که معیارهای مادی و اجتماع پسند به درد ازدواج نمی خوره و آدم فقط باید به دلش اعتماد کنه.

وقتی این مرد تو زندگی من وارد شد و من عاشقش شدم من یه دختر خیلی سختگیر تو روابطم بودم که اصلا دوست نداشتم رابطه ام طوری باشه که مشکلی برام پیش بیاد و از طرفی هم از شکست تو رابطه عشقی خیلی وهم داشتم و می ترسیدم که یه رابطه دوستی طولانی مدت عاقبت خوبی نداشته باشه و به همین دلایل ازدواج رو هرچند زود ترجیح دادم. بعد از حدود ۲ سال که از آشناییم گذشت ما با هم ازدواج کردیم ولی با شرایطی سخت ولی من می خواستم که بشه یعنی من اصولا چنین شخصیتی دارم که وقتی می خوام یه چیزی بشه باید بشه. حالا اینجوری می گم فکر نکنین این شوهر جان نمی خواسته با من ازدواج کنه و من به زور وادار به این کارش کردم ها نه من دارم حرفا و افکار و احساسات خودم رو بیان می کنم. از نظر شرایط خانوادگی و مادی و ... هم هیچ ربطی به هم نداشتیم ولی من برام مهم بود که یه حس فوق العاده بی نظیری داره در وجود من موج می زنه که باید حفظ بشه و از بین نره. این مرد خصوصیاتی داشت که من رو به خودش جذب کرده بود یه چیزایی مثل اهل فکر بودن راستگو و صادق بودن روشنفکر بودن و فاکتورایی تو این مایه ها. همین الان مشترکاتمون تو یه چیزایه که شاید خیلی وقتا اصلا بهش توجه نشه. ما هردومون عاشق فیلم دیدن و بحث کردن بعدش هستیم هر دومون کتاب می خونیم(ولی با موضوعات متفاوت) هردومون عاشق مسافرتیم هر دو مون با هم تصمیم می گیریم که چه بکنیم و چه نکنیم. اما هزارتا هم سلیقه و فکر و اخلاق متفاوت داریم.

ما ازدواج کردیم و الان هم حدود ۶ سال از پیوند ما می گذره و همه چیز رو به جلو حرکت کرده و می کنه. من سعی کردم تو زندگیم براش پای خوبی واسه تصمیمها و دوست داشتنی هاش باشم و این رو در عمل هم ثابت کردم و تمام کسانی که ما رو می شناسند اینو به خوبی می دونند.

اما یه چیزاییه که این روزا بهش اعتقاد پیدا کردم.

ازدواج چه با عشق چه بی عشق چه با اون آدمی که خودشه چه با اونی که خودش نیست پیامدش با اون چیزی که ما از قبل فکر می کنیم فرق داره. هر چقدر هم دو تا آدم عاشق هم باشند بعد از ازدواج مال همدیگه میشند و خطری اونا رو تهدید نمی کنه شاید بگین طلاق و جدایی ولی اون آخر خطه و زمانی به وجود میاد که دیگه همه چیز تموم شده. بعد از ازدواج چیزی اونها رو در فشار نمی ذاره که به خاطر ترس از دست دادن همدیگه یه سری کارها رو بکنند و یه سری رو نه!!

من معتقدم آدمها همه و همه و بدون استثنا نقاب به چهره دارند حالا نوع این نقاب و فاصله اش با شخصیت واقعی آدما تو افراد مختلف فرق داره. این چیزی که من می گم اصلا ربطی به دورویی و این حرفا نداره. حالا شما درنظر بگیرین که تا وقتی که ما اون خود خود واقعی مون رو نشون ندادیم کمتر بینمون مشکل و مساله پیش میاد.

یه مثال می زنم که واضح تر باشه مثلا ما وقتی با یه نفر دوست میشیم تو روزهای اول این دوستی نقاب ما مستحکم تره و خیلی سخت تر رفتار عادی و واقعی مون رو نشون میدیم و روابط چندان راحتی رو نداریم و حتی خودمون رو وادار می کنیم که خیلی کارها رو نکنیم و خیلی حرفا رو نزنیم. ما هیچ وقت جلو دوستی که اولین باره می بینیمش لباس راحتی نمی پوشیم شوخی های فلان نمی کنیم اسرارمون رو تعریف نمی کنیم عادتهای بدمون رو نمی گیم و خیلی چیزای دیگه که جزیی از وجود ماست ولی نمایان نمیشه. حالا در نظر بگیرین این رابطه مدت بیشتری ازش بگذره ما نقابمون نازک تر میشه اما شاید هیچ وقت برداشته نشه. تا وقتی که این نقاب وجود داره حتی اگه نازک هم شده باشه مشکلات کمتری بین ما به وجود میاد.

ربطش به این چیزی که راجع به ازدواج می خوام بگم اینه: بعد از ازدواج تا حدود زیادی ما نقابامون رو برمی داریم و راحت راحت رفتار می کنیم. ما جلو همدیگه راحتیم اونقدر راحت که حتی لخت و عریان دربرابر هم قرار می گیریم. دیگه از داد زدن سر همدیگه نمی ترسیم از اینکه خواسته هامون رو به همدیگه تحمیل کنیم ابایی نداریم برامون اونقدر مهم نیست که الان خواسته طرف مقابلمون چیه چون امروز نشد فردا!! یعنی احساس می کنیم فرصت داریم و چیزی از دست نمیره.

خلاصه که من معتقدم آدمها وقتی همدیگه رو دوست دارند لزوما نباید به ازدواج منجر بشه و فکر می کنم ۲ تا آدم می تونند بدون اینکه هرگز با هم ازدواج کنند عاشق همدیگه بمونند و شاید هم یه روزی ازدواج کنند که زندگی ۲ نفره رو بدون ازدواج رو تجربه کرده باشند.

البته یقین دارم که آدمها با هم فرق دارند شرایط زندگیشون خواسته هاشون و توقعاتشون با هم فرق داره و این استدلاهای من هم می تونه در خانواده های مختلف متفاوت باشه اما اینو می دونم که دیگه بعد از ازدواج دستای تو از دیدین معشوقت نمی لرزه و ضربان قلبت بالا نمیره. ممکنه دلت تنگ بشه و شاید دلت یه دفعه بخواد باهاش حرف بزنی و صداش رو بشنوی اما دیگه شبها رو به انتظار دیدنش سپری نمی کنی چرا که در فاصله چندسانتی تو خوابیده و هر وقت اراده کنی می تونی در آغوش بگیریش.

اصلا اینایی که گفتم منظورم این نبوده که بخوام نتیجه گیری کنم که این عواقب و نتایج خوبه یا بده یا ازدواج چیز بدیست نه اصلا فقط می خوام بگم باید واقع بینانه نگاه کرد و توقعات رویایی نداشت.

 

نوشته شده توسط دی ناز در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 |