
عادت کرده هر شب بری بگیریش توی دستات و نوازشش کنی. دوست داره بین دوتا دست بگیریش و آروم آروم روی سرش دست بکشی اون وقت اونم چشماشو می بنده و صداش درنمیاد و از بین دستا تکون نمی خوره و از این لختیش میشه فهمید داره چه لذتی می بره. اما اگه یه شب نوازشش نکنی به محض اینکه وارد اتاقشون بشی و چراغ رو روشن کنی بدو بدو سمت میله های قفس میاد و آویزون میله های آهنی میشه و اونقدر با دندوناش از بالا و پایین میله ها می کشه تا بالاخره حالیت کنه که چی می خواد.
بعضی وقتا بهش حسودیم میشه که اینقدر راحت خواسته شو به ما می فهمونه و البته شایدم ما اینقدر دوسش داریم که خواسته شو زود می فهمیم.
هر بار وقتی می بینم اونجوری آویزون میله ها شده و داره جلب توجه می کنه تا بری و نوازشش کنی با خودم عهد می کنم که دیگه نمی ذارم اینجوری بشه و تا قبل اینکه بخواد خودشو به زحمت بندازه و آویزون میله های قفس بشه نوازش شبانه رو تقدیمش می کنم.