
من مگه واسش چيزی کم گذاشته بودم؟ مگه اون وقت که نياز داشت من کمکش کنم، پشتش باشم، رفيقش باشم، واينيستاده بودم؟
اشک تو چشماش حلقه زده اما هرگز بيرون نميريزه. هرگز اشکی از گوشه چشمش خارج نميشه ولی بغض داره و حرفاشو با بغض ادامه ميده، لازم داشت ببرمش پيش روانپزشک، بردمش. بايد همراهيش می کردم تا درمان بشه، همراهيش کردم. روانپزشک گفت ازدواج شما دو نفر عين اشتباهه، از خواسته و ميلم گذشتم، فقط واسه اينکه اون راضی باشه و شاد باشه. ولی اون هرگر اينو نفهميد که اگر هم فهميد به روی خودش نياورد.
روزی که رفت نمی دونم فهميد که من هنوز به يادش و خاطرش هستم يا خودش رو به نفهمی زد.
اصلا از اولش اون عاشق شد، اون ابراز احساسات کرد ولی من شدم کاسه داغ تر از آش. من پريدم جلوتر از خودش و احساسش. براش مادری کردم و شدم يه دوست بی توقع.
روزی که هيچ کاری واسه به هم رسيدنمون نکرد منم مجبور شدم برم. مجبور شدم قيد همه چيزو بزنم، مثل اينکه نفهميد من قيد همه چی رو زدم، اين يه بار رو انگار واقعا نفهميده بود.
من رفتم، اونم رفت. هیچ کدوممون نفهمیدیم کی رفتیم ولی یه زمانی یه پیک از طرفش واسه یه شروع دوباره اومد که من واقعا رفته بودمو راه برگشتی نداشتم که اگه داشتم با همه اون اتفاقای تلخ بازم برمیگشتم. آخه آدم عاشق کره، کوره، لاله!!!! واقعا هستُ من اینو باور دارم.
پيکش واسه من چيزی به جز اشک و روزای تلخ نياورد و من دستم کوتاه از همه چيز و همه جا.
حالا خيلی وقته گذشته، گه گاهی يه روزايي که می دونم اون داره به من فکر می کنه، به روزامون و به تمام تلخيهای بينمون، منم يادش ميفتم بی اونکه بخوام و اصلا دوست داشته باشم تصورش کنم.
هنوز بغض داره و اشک توی چشماش گير کرده، هرگز اشکی از چشماش بيرون نمياد، رو به من می کنه و ميگه آدما فکر می کنن داستانای تلخ زندگی خودشون تلخ ترين اتفاقای دنياست و هيچکس هم نمی تونه درکشون کنه. منم باور می کنم که داستانش چقدر تلخ و نافرجامه و واسه خودش تلخ ترينه.