
اینقدر کم رنگ نوشته که به زور میشه چند کلمه شو خوند، تازه اونم کلمه هایی که به نظر می رسه اصلا اهمیتی ندارند. نمی دونی چرا اینقدر نوشته هاش کم رنگه.شاید از ترس شکستن نوک مدادش جرات نکرده مدادشو یه کم بیشتر فشار بده روی کاغذ که شفاف خونده بشه، شایدم نوک مدادش شکسته بوده و تراشی برای تراشیدن نداشته و یا شایدم اول خوب و خوانا نوشته و بعد یه دفعه پشیمون شده و با یه پاک کن شروع کرده با پاک کردن و حالا فقط یه اثر کم رنگی اونم فقط از بعضی کلمه هاش باقی مونده.
یا یه تراش بخر مدادتو بتراش و دوباره بنویس یا اینکه جرات کن مدادتو فشار بده روی کاغذ و یا اینکه اون پاک کنت رو بنداز دور که پشیمونت نکنه نوشته هاتو پاکشون کنی.
ارزش زمان رو وقتی می فهمم که در منتهای عمق استخر با دهن و بینی بسته نشستم و بدون هیچ صدایی فقط انتظار اومدن روی آب رو می کشم.
- عشق ابدی وجود ندارد.
- عشق به دوام عشقه نه به وفاداری.
- من فکر می کرد تو فقط با من اینجوری شراب می نوشی، نمی دونستم با همه همین کارو می کنی.
- من با هر کدوم از شما بخشی از عشق رو چشیدم.
- مادرم یادم داد دو چیز را نپذیرم : اول نگاه سرد و دوم قهوه سرد
- هوا را از من بگیر ولی خنده ات را نه.
-دقیقه ها اسمشون وقته ماهیتشون عمره.
- هیچ چیز ابدی نیست حتی تپش عاشق ترین مرد برای زیباترین زن.
- همه عشق ها معلول حوادث پیش پا افتاده هستند.
- عشق ها جز اونکه اتفاق میفتند هیچ معنایی ندارند.
- نه دلبستن دو دلداده تو این دنیا چیزی رو عوض می کنه و نه جدایی دو دلداده چیزی رو از این دنیا می کاهه.
..........
پی نوشت: به روایت مخبلباف
این روزها عجیب می گذرند. به نظرم باید به خواهشهای مکرر دلم پاسخ میدادم ولی فکر می کنم موفق نشدم.
این روزها یا فیلم می بینم یا فوتبال می بینم و یا یه آهنگ رو بیش از چند ده بار در روز گوش میدم. فکر می کنم "سنگ صبور" رکورد "حس می کنمت" رو شکست از بس که تو گوشم تکرار شد.
این روزها انتظار بارون نمی کشم چون ایمان دارم آسمون اصلا دلش نمی خواد بباره.
این روزها دلم میخواد آلبوم "کاوه یغمایی" رو دوباره گوش بدم ولی تو یه هوای گرم و با احساس دیگری غیر از اونچه در زمستان بود.
این روزها حال و هوای یه مسافرت طولانی دارم، اونقدر طولانی که شاید هرگز اتفاق نیفته.
این روزها دلم میخواد زمان رو چند قدمی به عقب بکشم و خلاف آنچه که بودم باشم.
این روزها دلم میخواد یه فیلم ببینم در حد و اندازه های عمق "سینما پارادیزو" که سه ساعت منو توی یه زندگی ببره.
این روزها به دنبال یه تحول اساسی برای خودم و درونم هستم که برای به وجود اومدنش دست بسته ام.
این روزها دلم یه جفت پای بدون کفش می خواد که روی یه چمن نرم راه برم و شبنم روی چمنها وجودم رو نمناک کنه.
این روزها دلم برای کسی می سوزه که ازم دوره و اصلا نمی دونم چطور زندگیشو می گذرونه.
این روزها می دونم که باید کاری رو می کردم که قادر به انجامش نشدم و به همین خاطر برای خودم نگرانم.
این روزها صبحها با خفت و خواری از خواب بیدار میشم و به زمین و زمان لعنت می فرستم و تا رسیدن به محل کارم اخم می کنم و اخبار و موزیکهای کسالت بار رادیو رو گوش می کنم.
این روزها در انتظارم که ببینم چه برایم مقدر شده چون این روزها اعتقادی به اختیار ندارم و خودم رو به دست طبیعت سپردم.
این روزها کمتر افتر ایت می خورم چون نگران تموم شدنشون هستم.
این روزها آفتاب بدجوری سر سازگاری با من گذاشته است و مثل سالهای قبل ازش متنفر نیستم.
این روزها تنها حرف جدی که می زنم ترس از آینده است و به جز اون رو سعی می کنم اصلا جدی نگیرم.
این روزها عصرها روی کاناپه و زیر باد خنک مصنوعی دراز می کشم و پتوی سبزم روی تنم می کشم و به صدای قلبم گوش میدم.
این روزها دارم تمرین می کنم از چیزهایی به جز آدمها انرژی بگیرم، برای خودم کارهایی می کنم که انرژی بخش باشند.
این روزها دلم صدای موجهای دریایی رو می خواد که در کنارش دراز کشیده باشم و چیزی به جز رد پای باقی مونده روی شنها وجود نداشته باشه.
این روزها کمتر دلتنگ چیزی یا کسی میشم، بیشتر دلم برای لحظه هایی که هنوز اتفاق نیفتاده لک می زنه.
این روزها آرامش خوب و لذت بخشی رو تجربه می کنم که دلم می خواد با یه هیجان منحصر به فرد لذتش تکمیل بشه.
این روزها امیدوارم پرتغال به یک چهارم نهایی برسه و دماغ همه اونایی که منو به خاطر طرفداری از این تیم مسخره کردند بسوزه.
این روزها یه نفر که نزدیکترین فاصله رو با نفسهام داره بهم بیشترین انرژی رو میده و برام حرفهایی می زنه که به من احساس خوبی میده.
این روزها دلم یه صندلی راحتی می خواد که توش لم بدم و اونقدر به روبرو نگاه کنم تا عمق و ته دنیا رو هم بینم.
این روزها سعی می کنم خویشتن داری رو از "میو" یاد بگیرم و تو زندگیم براش تمرین کنم.
این روزها برای قصه هایی که به اختیار دل خودم نگفتمشون متاسفم و به جبرانشون فقط واسه خودم قصه می گم.
این روزها زیاد گیلاس و زردآلو می خورم ولی هیچ گیلاسی رو مثل گوشواره روی گوشام آویزون نمی کنم.
این روزها هوس نوشیدن یه لیوان چای داغ پشت پنجره بخار کرده از سرما می کنم که رو بروی چشمام رو سفیدی برفا پر کرده باشه.
این روزها عمیقا آرزو می کنم دو نفری که می شناسمشون و دوسشون دارم به مهم ترین خواسته زندگیشون برسند.
این روزها فهمیدم که دوست داشتنی های زندگیم چی هستند و برای داشتنشون یه جور تلاش خموتانه می کنم.
این روزها ...............
پرتغال هوراااااااااااااااااااا.
به افتخار پرتغال.
چقدر شکلات افتر ایت خوشمزه اس آخه!!!!!!!!!!!!
الان حسم شبیه طعم افتر ایته. شکلاتی با طعم نعنا.
کفشدوزک خیلی دوست دارم، اصولا یه موجود قرمز با خال خالای مشکی خیلی خوشکله به نظرم. بچه که بودم با پسر همسایه از لابلای این کاجای کوچک تو میدونی که جلو خونمون بود کفشدوزک جمع می کردیم. هر یه دونه شونو که پیدا می کردم از ذوقم جیغ می زدم و با خوشحالی می ذاشتمش تو یه شیشه کوچیک.
بعد کلی تلاش که یه عالمه کفشدوزک جمع کرده بودم می رفتم خونه که بشینم باهاشون بازی کنم ولی بعد که میومدم تو خونه دلم براشون می سوخت و می دیدم اون قدر که پیدا کردنشون و جمع کردنشون لذت داره نگه داشتنشون نداره. واسه همین دوباره برمی گشتم تو همون میدونه، در شیشه رو باز می کردم و همشونو آزاد می کردم.
به نظرم بعضی چیزا هم تو زندگی آدم مثل همون کفشدوزکان. پیدا کردنشون و داشتنشون واسه چند لحظه فقط لذت داره و نباید زیاد نگهشون داری یعنی به موقع باید ولشون کنی برن پی کارشون.