تبليغاتX
دی ناز

مرد در حالیکه سبد توت فرنگی رو با بی سلیقگی تمام گذاشته جلو ش و داره یکی یکی از بینشون توت فرنگیای له شده رو جدا می کنه تا یه ظرف توت فرنگی خوشکل و یک دست آماده کنه، نظرات فیلسوفانه آقای "س" رو می گه و توضیح میده که در فلان کتابش فلان حرف رو زده ولی نظرات جدیدش چیز دیگه ایه. در ادامه و تایید حرفاش مرد دیگه ای که به نظر می رسه حسابی اهل مطالعه بوده و از اون دسته آدماییه که دوره قبلی زندگیشو غرق در فلسفه بوده می گه همینطوره و اینقدر این آدم تغییر کرده که خودش یه سری از کتابایی رو که در سالهای خیلی دور نوشته دیگه قبول نداره و به دنبالش همه با هم می گن:پس اونم تغییر کرده و مرد خیلی محکم می گه بله که تغییر کرده، همه تغییر می کنن، اصلا تغییر انکار ناپذیره. وقتی همه سلولهای بدن هر ۵ سال یک بار عوض می شند مگه می شه آدم تغییر نکنه؟! من که این موضوع رو با این جزئیات نمی دونستم با چشمای گرد شده می گم: جدا؟ حتی سلولهای مغزی؟ و مرد رو به من میگه: حتی سلولهای مغزی.

و من فکر می کنم که پس این تغییر چقدر انکار ناپذیره و چقدر خوشاینده. هرجورش که می خواد باشه. بیشتر با خودم فکر می کنم  که پس چرا بعضی آدمها اینقدر کم در طول زمان تغییر می کنند؟ چرا همراه با اون سلولاشون که داره ۵ سال یه بار تغییر می کنه عوض نمیشن؟ چرا نمی خوان یه جور دیگه بودن رو تجربه کنن؟

شایدم نمی دونن تجربه های جدید و منحصر به فردی رو بعضی وقتا فقط با عوض شدن و تغییر کردن خودمون میشه به دست آورد. چرا اینقدر مقاومت در برابر تغییر؟ خیلی وقتا این تغییر نکردنه فقط به خود آدم آسیب نمی رسونه بلکه یه جماعتی رو جز جیگر میده. بابا یه کم انعطاف!!! به اون سلولا فکر کن که دارن عوض می شن، دارن نو میشن، دارن تازه می شن، بدون هیچ مقاومتی.

یه نگاهی به همین جمعی که دارن بحث می کنن می ندازم و با چیزایی که از همگی می دونم فکر می کنم که چقدر تغییر کردن. چقدر انعطاف به خرج دادن تا راحت تر زندگی کنند. درست مثل همون سلولا که با تغییرشون دارن به بقا آدم کمک می کنند.

 

نوشته شده توسط دی ناز در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 |

عادت کرده هر شب بری بگیریش توی دستات و نوازشش کنی. دوست داره بین دوتا دست بگیریش و آروم آروم روی سرش دست بکشی اون وقت اونم چشماشو می بنده و صداش درنمیاد و از بین دستا تکون نمی خوره و از این لختیش میشه فهمید داره چه لذتی می بره. اما اگه یه شب نوازشش نکنی به محض اینکه وارد اتاقشون بشی و چراغ رو روشن کنی بدو بدو سمت میله های قفس میاد و  آویزون میله های آهنی میشه و اونقدر با دندوناش از بالا و پایین میله ها می کشه تا بالاخره حالیت کنه که چی می خواد.

بعضی وقتا بهش حسودیم میشه که اینقدر راحت خواسته شو به ما می فهمونه و البته شایدم ما اینقدر دوسش داریم که خواسته شو زود می فهمیم.

هر بار وقتی می بینم اونجوری آویزون میله ها شده و داره جلب توجه می کنه تا بری و نوازشش کنی با خودم عهد می کنم که دیگه نمی ذارم اینجوری بشه و تا قبل اینکه بخواد خودشو به زحمت بندازه و آویزون میله های قفس بشه نوازش شبانه رو تقدیمش می کنم. 

 

نوشته شده توسط دی ناز در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 |

زن در حالیکه تکیه داده به صندلی، بلند بلند داد می زنه و شکایت خودشو از شکسته شدن اون ظرف خوشکل و گرون قیمتش اعلام میکنه و بین فریاداش مدام هم تکرار می کنه: اصلا قیمتش مهم نیست و این بی حواسی و بی توجهی تو اعصاب منو خورد کرده، اصلا خودت هی به من تذکر می دی وقتی راه میری، وقتی داری فلان کار رو می کنی دقت کن حالا خودت با بی دقتی تمام زدی این ظرف منو شکستی.

مرد هم در حالیکه عینکشو به چشم زده تا بهتر بتونه ریزه های شیشه رو ببینه داره زمین رو جارو می کنه، گه گاهی هم سرشو تکون می ده و می گه: تقصیر خودته که ظرف رو گذاشتی سر راه، اصلا جایی که آدم داره ازش رد میشه باید ظرف گذاشت؟ خب معلومه دیگه آدم چشمش نمی بینه و می خورده بهش و می شکنه. تازه اصلا واسه چی این ظرف گرون قیمتتو جلو بچه گذاشتی که توش چیز بخوره.

زن هم کم نمیاره و همچنان با صدای بلند و عصبانی داد می زنه چه ربطی داره که ما تو چی داشتیم چیزی می خوردیم، مقصر تویی که دقت نمی کنی و جلو چشمتو نگاه نمی کنی.

بالاخره بعد از کلی داد و بیداد و بحث کمی آروم میشن ولی خوب معلومه که آرامش مقطعیه و با یه جرقه دیگه دوباره جار و جنجال شروع میشه.

مرد بعد از جمع کردن خورده شیشه ها با کنترل تلویزیون میره و روی مبل می شینه و خودشو با تلویزیون مشغول می کنه و زن هم توی آشپزخونه سرگرم ور رفتن به غذاست و همچنان هم چشماش از خشم قرمزه.

زن دوباره به اتاق برمی گرده و رو به مهمونا تعریف می کنه که نجمه اومده ایران و کلی نسبت به قبل بهتر شده، هم رفتار اجتماعیش و هم تیپ و قیافه اش. دندوناشو هم درست کرده خیلی خوب شده، ۶ میلیون خرج دندوناش شده، و یه بله کش داری هم  به خاطر تاکید رو مبلغ و خرجی که همسرش براش کرده میگه. در ادامه موضوع دندوناش هم از بقیه مواهبی که بعد از این ازدواج نصیبش شده میگه.

وسط این بحث جدید دختر کوچولو که با اصرار چند دقیقه قبل یه آب نبات چوبی که وسطش آدامس داره رو از مامانش گرفته بود آویزون پای مامانش شده و داره اصرار می کنه که تو هم از این بخور تا زودتر به آدامسش برسه.

زن آب نبات چوبی رو از دختر می گیره و همونطور که با فشار و حرص به آب نبات میک می زنه ادامه میده که دختره شانس آورد و ببین چه طوری از شهرستان و یه خانواده معمولی پاش به فرنگ باز شده اونم اروپا و اونم همچین شوهری.

زن همچنان ادامه میده  اما مرد دیگه طاقت نمیاره و هراسون دنبال زیرسیگاری می گرده تا با کشیدن سیگار کمی از فشار خودش کم کنه. درحالیکه پشت سر هم به سیگار پک می زنه با حالت عصبی رو به بقیه می کنه و میگه من از این مقایسه متنفرم. چرا زنها عادت دارن مردا رو با هم مقایسه کنن؟ اصلا موقعیتا رو درنظر نمی گیرن. مرد دیگه ای هم که توی جمع نشسته به طرفداری از مرد متهم بحث رو در کنترل می گیره و رو به زن میگه خب معلومه که باید هم اینقدر ناز دختره رو بکشه یه دختر ۲۰ ساله رفته شده زن یه مرد ۵۰ ساله. زن هم برافروخته جواب میده چه ربطی داره مگه به اختلاف سنه؟ خب منم کلی از این آقا کوچیکترم پس چرا از این خبرا نیست؟

زن دیگه ای که توی جمع تا الان آروم نشسته و نظاره گر این بحثا بوده و بیشتر مشغول بازی کردن با دختر کوچولو بوده، سینه ای صاف می کنه و تو باور خودش خیلی منطقی شروع به نطق قرایی می کنه تا بلکه همه مشکلات حل بشه و سوتفاهما از بین بره. در میان حرفاش هم یه مثال از یه خانواده دیگه می زنه ولی زدن  مثال همانا و عصبانیت شوهرش از این مثال هم همانا.

ورق کاملا برمی گرده و شکرآبی این بار بین زن و مرد دوم پیش میاد که بعیده تا چند ساعتی از بین بره. به همین خاطر هم زن سکوت می کنه و ترجیح میده دیگه اصلا به بحث ادامه نده.

مدتی می گذره و فضا آروم تر میشه و تنها صدایی که شنیده میشه یکی از همین آهنگای بند تنبونی ماهواره اس که دخترک رو برای جلب توجه دیگران به خودش به رقص وادار کرده.

این بار دخترک با آب نبات چوبی که نصف بیشترش توسط مامانش مکیده شده به سمت باباش میره و با اصرار ازش می خواد زودتر این آبنبات رو میک بزنه تا بالاخره به آدامسش برسه. مرد هم از فرصت استفاده می کنه و با خنده ادای زن رو که در موقع عصبانیت داشت آبنبات رو میک می زد و از وجنات و حسنات شوهر نجمه تعریف می کرد درمیاره و صدای بلند قهقهه های جمع که تو فضا پیچیده میشه محیط رو دگرگون می کنه.

بعد از گذشتن دقایقی که جمع به خنده گذرونده مرد همچنان آب نبات رو می مکه تا بالاخره به اون آدامسی که چند ساعته دخترک انتظارشو می کشه میرسه.

دخترک شاد و شنگول و در حالیکه چشماش از شادی و این پیروزی برق می زنه آدامس رو با هیجان از باباش می گیره و شروع می کنه به جویدن.

 

نوشته شده توسط دی ناز در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 |

بعضی وقتا تو یه زندگی، یه دوستی، یه رابطه میشی یه آمیب.

آمیب شدن یعنی آخر بی تاثیری یعنی یه چیزی تو مایه های هیچی. کی تا حالا از زندگی آمیبی لذت برده؟

 

نوشته شده توسط دی ناز در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 |