تبليغاتX
دی ناز

به خاطر تو که داری میری می نویسم. به افتخار خود خودت. به افتخار سفیدیت. به نام پاکیت. تا تو بری و برگردی، من کلی روز گذروندم. اگه بودم و دوباره اومدی بازم برات می نویسم. به افتخار سفیدیت و به نام پاکیت.

 

نوشته شده توسط دی ناز در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 |

دیشب یه لحظه با خودم فکر کردم با این هوا، حتما بهار پشیمون شده بیاد ولی نگو این بهاره پررو تر از این حرفاس که بی خیال اومدن بشه.

 

نوشته شده توسط دی ناز در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 |

دو نفری هر روز عصر قبل از غروب آفتاب پياده روی رو شروع می کنند و یکی دو ساعتی تو همون اطراف شهرک قدم می زنند. جز کاراری هر روزشون خوردن بستنیه البته با این فرق که دکتر دو تا بستنی می خوره و آقای ز به همون یکی اکتفا می کنه. آقای ز معتقده اين دو تا بستنی خوردن هم احتمالا ناشی از حواس پرتی دکتره که فراموش می کنه همين چند دقيقه قبل يه بستنی کامل رو خورده.

آقای ز و دکتر هر دو بازنشسته شدند و اين سالها رو دارند با کارهايي که دوست دارند و می تونه وقتشونو پر کنه می گذرونند. دکتر که روزگاری متخصص اطفال بوده حالا یه کم حواس پرتی پيدا کرده و به همین دلیل هم چندين بار در سال با ماشينش تصادف می کنه و با آرامش تمام به آقای ز زنگ می زنه و درخواست کمک ازش می کنه. آقای ز هم که کارمند بازنشسته يه اداره دولتيه روزا رو به نقاشی کشيدن واسه دل خودش سپری می کنه .

چند روز پیش یکی از همون روزایی که دکتر و آقای ز داشتند پِياده روی روزانه شون رو انجام می دادند به پيشنهاد دکتر سری به مرکز خريد همون نزديک می زنند تا دکتر واسه خودش لباس عيد بخره.

هردوشون قدم زنون وارد يکی از نمايندگی های يه مارک نسبتا معروف لباس می شند و دکتر شروع می کنه به پرو کردن پيراهن و شلوار و کت. چندتایی رو می پوشه و درمياره تا بالاخره لباسای مورد نظرشو انتخاب می کنه و آقای ز هم خوشحال از اينکه دکتر بالاخره لباسای مورد سليقه اشو پيدا کرده همراه دکتر به سمت صندوق ميره.

دکتر رو به فروشنده و با لحن محکمی می گه لطفا اين لباسا رو واسه من حساب کنین. فروشنده هم لبخند زنان به دو پيرمردی که بالاتر از 70 سال به نظر می رسند نگاه می کنه و جمع مبلغی رو که دکتر بايد بپردازه بهشون میگه.

دکتر يه اسکناس دو هزار تومنی از جيبش درمياره و رو به فروشنده می گه: ببينين آقا من الان پول ندارم چون حقوق منو آخر اين ماه میدن. شما اين دو هزار تومنی رو بگيرين و يه رسيد هم بابتش به من بدين و ضمنا توی رسيد، رنگ و سايز و نوع اين لباسهايي رو هم که من انتخاب کردم بنويسين، من به محض اينکه حقوقم رو گرفتم ميام و کل مبلغ رو پرداخت می کنم و لباسام رو هم می برم.

آقای ز که شايد تو عمرش يکی دو بار فقط خجالت کشيده باشه و هميشه به اين معروف بوده که خيلی آدم راحتیه و خجالت مجالت هم سرش نميشه اين بار با صورتی قرمز از فرط خجالت و متعجب از اين کار دکتر از مغازه با عجله بيرون ميره و از بيرون نظاره گر گرفتن اسکناس دو هزار تومنی توسط فروشنده و نوشتن رسيد واسه دکتر ميشه.

 

نوشته شده توسط دی ناز در جمعه دهم اسفند 1386 |

داره برف می باره و موسیقی نرم و ملایم و پایان ناپذیر سیکرت گاردن داره پخش میشه. هر کدوم یه لیوان چای داغ تو دستشونه و دارند با هم حرف می زنند. دختری که از همه کم سن و سال تره و تکیه داده به شوفاژ تا بدنش رو هم گرم کنه، داره با دختری که سرجاش نشسته راجع به زندگی و آفرینش آدما بحث می کنه. نفر سوم صندلیشو کاملن به سمت پنجره و پشت به بقیه چرخونده و فقط داره به بیرون و به دو نه های رستگار شده برف که از آسمون با هول و ولا پایین میفتند نگاه می کنه و گاهی هم حواسشو میده به بحث دو نفری که الان کاملا پشتش قرار گرفتند. 

همونجور که لیوان داغ چای رو محکم بین دو دستش نگه داشته و داره به تمام روزای برفی گذشته فکر می کنه می شنوه که دختری که به شوفاژ تکیه داده با صدای بلند می گه: اصلا من نمی دونم واسه چی ما رو آفریده و واسه چی اینقدر هم داره صبر می کنه، اون که همه چیز رو خودش خوب می دونه و می دونه که قراره واسه ما چه اتفاقایی بیفته و آخرش هم چی میشه، واسه چی ....!

یه مکث کوچولو می کنه و یه دفعه با هیجان داد می زنه : من واسه خودش می گما!!!!!!!!!!!!!!!

و یه دفعه صدای بلند خنده همرا با تفکر همه تو اتاق می پیچه و هر سه نفر تکرار می کنند: من واسه خودش می گما!!!

 

نوشته شده توسط دی ناز در چهارشنبه یکم اسفند 1386 |