تبليغاتX
دی ناز

همونجور که همستر روی دستاش گذاشته و با نوک انگشتش داره گردنشو لمس می کنه و لبخندی به ورجه وورجه های همستره می زنه که در حال تلاش واسه بیرون پریدن از دستاشه، واسه من توضیح میده که روی این همسترا آزمایش کردن و کشف کردن که اینا دو تا کلمه رو خیلی خوب درک می کنن. کلمه های "من" و "تو".

چشای من برق میزنه از این کشف و با هیجان به همستره نگاه می کنم و داد می زنم بهش می گم: من عاشق تو.

موشه هیچ عکس العملی نشون نمیده و همچنان داره تلاش می کنه واسه بیرون پریدن از دستای دختره.

سریع به خودم میام و بلند داد می زنم، چه فایده!!!!!!!!!!!!!!!! وقتی کلمه بین "من" و "تو" رو نمی فهمه فایده ای نداره.یه دنیا بشین بهش بگو "من" یا "تو". وقتی بین این دو تا کلمه  هیچ صفتی ویا  کلمه دیگه ای نباشه به چه درد می خوره؟؟؟؟؟؟؟؟

یه بار دیگه بهش نگاش می کنم و بهش می گم: ای موش خوبم، " من عاشق تو". ولی باز به جنب و جوشش و فرارش واسه پریدن ادامه میده بی هیچ عکس العملی.

با خودم فکر می کنم حالا که هیچ کلمه دیگه ای رو به جز " من" و "تو" نمی فهمی هی به پریدنت ادامه بده.

نوشته شده توسط دی ناز در شنبه بیست و نهم دی 1386 |

دنبال رستگاری می گردم یه رستگاری ناب به درد بخور که بکشوندم بالا. یه جور رستگاری که تو هیچ کتاب مقدسی نمی تونی پیداش کنی و حتما یه جاییه همین دور و بر. شاید لابه لای این برفا از آسمون باریده باشه یعنی من خودم دیدم که لابه لای همین برفا از آسمون پایین اومد.

من دستامو بیشتر از اندازه عرض شونه هام باز کردم واسه در بر گرفتنش ولی انگار جا نشد انگار یه آغوش بازتر می خواست واسه موندنش. حالا دارم تمرین می کنم دستامو بیشتر و بیشتر از عرض شونه هام بتونم باز کنم تا شاید بشه اندازه اون که اگه یه بار دیگه فرصت داشتم که ببینم از لابه لای برفا داره میاد سمت من، بتونم به اندازه بزرگیش آغوشمو باز کنم و بتونم حفظش کنم، بتونم رستگار بشم. می دونم چقدر حس گنگ و مبهمیه ولی مهم اینه که آدمو رستگار می کنه.

نوشته شده توسط دی ناز در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |

اگه صد بار دیگه ام بمیرم و باز زنده بشم می دونم و مطمئنم و می خوام تو زمستون متولد بشم و یقین دارم که تو یه روز برفی زمستونی هم خواهم مرد.

نوشته شده توسط دی ناز در شنبه پانزدهم دی 1386 |

دستهای سرد، کرخ شده و یخ زده از سرماشو باید به هم چسبونه و فقط یه فاصله باریک بینشون بذاره و با دهنش بینشون ها کنه تا یه کم گرم بشه و سرمای تنش رو فراموش کنه.

قراره یه جایی بین برفا که دور برش درختای پوشیده از برف هستن بشینه و خودشو آماده کن واسه باریدن برفا روی بدنش. تا زمانی که برف بباره و یخ بزنه و اندام زنانه اش پوشیده از برف بشه و اون تبدیل به  یه " ملکه برفی " بشه فقط می تونه بین دستاش اونم با دقت ها کنه که کمی گرم بشه ولی نه اونقدر زیاد که گرما برفای روی بدنش رو آب کنه.

حالا اون شده یه " ملکه برفی " ولی نه برای همیشه و فقط تا زمانی که زمین سر ناسازگاری با برفای نشسته رو خودش نذاشته که آبشون بکنه و بعد از اون با حس " یه روز ملکه برفی بودن" زنده می مونه.

پی نوشت : ملکه برفی خیلی زود آب شد!!!!!

نوشته شده توسط دی ناز در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 |
 

آلبوم جدید کاوه یغمایی رو گوش بدین و لذت ببرین.

شعر خوب، آهنگ خوب، صدا خوب.

تو این هوای برفی که همه چی سفیده کلی می چسبه.

نوشته شده توسط دی ناز در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 |

آذره هم رفت پی کارش. بار و بندیل پاییزو آذر بست، من که پاییزی ندیدم شاید واسه این بود که مهر دلش پیش تابستون مونده بود و نتوسته بود دل بکنه، نه هوای سردی و نه برگ زردی و نه بارونی. فقط باید امیدوار بود دی دل به پاییز نبسته باشه. اگه هم دل بسته باید اراده کنه و بکنه، باید بدونه که این موندن تو پاییز هیچی واسش نداره.

بره دنبال زندگی خودش، دنبال برف سفید، دنبال شاخه های خشکیده بدون برگ، دنبال رد پای کوچولو و سریع کلاغا روی برف.

آها دی با توام گوشات باز کن !!!

دلت مونده پیش پاییز که مونده،  مگه مهر که دل به تابستون داد چی عایدش شد؟

نوشته شده توسط دی ناز در یکشنبه دوم دی 1386 |