
ماری لو: این راهش نیست.
فرانس: پس راهش چیه؟
ماری لو: اینکه در قلبت نگهش داری و هر وقت خواستی باهاش حرف بزنی، اینجوری آروم می شی.
*برشی از فیلم " battel of the brave "
مرد در حالیکه سبد توت فرنگی رو با بی سلیقگی تمام گذاشته جلو ش و داره یکی یکی از بینشون توت فرنگیای له شده رو جدا می کنه تا یه ظرف توت فرنگی خوشکل و یک دست آماده کنه، نظرات فیلسوفانه آقای "س" رو می گه و توضیح میده که در فلان کتابش فلان حرف رو زده ولی نظرات جدیدش چیز دیگه ایه. در ادامه و تایید حرفاش مرد دیگه ای که به نظر می رسه حسابی اهل مطالعه بوده و از اون دسته آدماییه که دوره قبلی زندگیشو غرق در فلسفه بوده می گه همینطوره و اینقدر این آدم تغییر کرده که خودش یه سری از کتابایی رو که در سالهای خیلی دور نوشته دیگه قبول نداره و به دنبالش همه با هم می گن:پس اونم تغییر کرده و مرد خیلی محکم می گه بله که تغییر کرده، همه تغییر می کنن، اصلا تغییر انکار ناپذیره. وقتی همه سلولهای بدن هر ۵ سال یک بار عوض می شند مگه می شه آدم تغییر نکنه؟! من که این موضوع رو با این جزئیات نمی دونستم با چشمای گرد شده می گم: جدا؟ حتی سلولهای مغزی؟ و مرد رو به من میگه: حتی سلولهای مغزی.
و من فکر می کنم که پس این تغییر چقدر انکار ناپذیره و چقدر خوشاینده. هرجورش که می خواد باشه. بیشتر با خودم فکر می کنم که پس چرا بعضی آدمها اینقدر کم در طول زمان تغییر می کنند؟ چرا همراه با اون سلولاشون که داره ۵ سال یه بار تغییر می کنه عوض نمیشن؟ چرا نمی خوان یه جور دیگه بودن رو تجربه کنن؟
شایدم نمی دونن تجربه های جدید و منحصر به فردی رو بعضی وقتا فقط با عوض شدن و تغییر کردن خودمون میشه به دست آورد. چرا اینقدر مقاومت در برابر تغییر؟ خیلی وقتا این تغییر نکردنه فقط به خود آدم آسیب نمی رسونه بلکه یه جماعتی رو جز جیگر میده. بابا یه کم انعطاف!!! به اون سلولا فکر کن که دارن عوض می شن، دارن نو میشن، دارن تازه می شن، بدون هیچ مقاومتی.
یه نگاهی به همین جمعی که دارن بحث می کنن می ندازم و با چیزایی که از همگی می دونم فکر می کنم که چقدر تغییر کردن. چقدر انعطاف به خرج دادن تا راحت تر زندگی کنند. درست مثل همون سلولا که با تغییرشون دارن به بقا آدم کمک می کنند.
عادت کرده هر شب بری بگیریش توی دستات و نوازشش کنی. دوست داره بین دوتا دست بگیریش و آروم آروم روی سرش دست بکشی اون وقت اونم چشماشو می بنده و صداش درنمیاد و از بین دستا تکون نمی خوره و از این لختیش میشه فهمید داره چه لذتی می بره. اما اگه یه شب نوازشش نکنی به محض اینکه وارد اتاقشون بشی و چراغ رو روشن کنی بدو بدو سمت میله های قفس میاد و آویزون میله های آهنی میشه و اونقدر با دندوناش از بالا و پایین میله ها می کشه تا بالاخره حالیت کنه که چی می خواد.
بعضی وقتا بهش حسودیم میشه که اینقدر راحت خواسته شو به ما می فهمونه و البته شایدم ما اینقدر دوسش داریم که خواسته شو زود می فهمیم.
هر بار وقتی می بینم اونجوری آویزون میله ها شده و داره جلب توجه می کنه تا بری و نوازشش کنی با خودم عهد می کنم که دیگه نمی ذارم اینجوری بشه و تا قبل اینکه بخواد خودشو به زحمت بندازه و آویزون میله های قفس بشه نوازش شبانه رو تقدیمش می کنم.
زن در حالیکه تکیه داده به صندلی، بلند بلند داد می زنه و شکایت خودشو از شکسته شدن اون ظرف خوشکل و گرون قیمتش اعلام میکنه و بین فریاداش مدام هم تکرار می کنه: اصلا قیمتش مهم نیست و این بی حواسی و بی توجهی تو اعصاب منو خورد کرده، اصلا خودت هی به من تذکر می دی وقتی راه میری، وقتی داری فلان کار رو می کنی دقت کن حالا خودت با بی دقتی تمام زدی این ظرف منو شکستی.
مرد هم در حالیکه عینکشو به چشم زده تا بهتر بتونه ریزه های شیشه رو ببینه داره زمین رو جارو می کنه، گه گاهی هم سرشو تکون می ده و می گه: تقصیر خودته که ظرف رو گذاشتی سر راه، اصلا جایی که آدم داره ازش رد میشه باید ظرف گذاشت؟ خب معلومه دیگه آدم چشمش نمی بینه و می خورده بهش و می شکنه. تازه اصلا واسه چی این ظرف گرون قیمتتو جلو بچه گذاشتی که توش چیز بخوره.
زن هم کم نمیاره و همچنان با صدای بلند و عصبانی داد می زنه چه ربطی داره که ما تو چی داشتیم چیزی می خوردیم، مقصر تویی که دقت نمی کنی و جلو چشمتو نگاه نمی کنی.
بالاخره بعد از کلی داد و بیداد و بحث کمی آروم میشن ولی خوب معلومه که آرامش مقطعیه و با یه جرقه دیگه دوباره جار و جنجال شروع میشه.
مرد بعد از جمع کردن خورده شیشه ها با کنترل تلویزیون میره و روی مبل می شینه و خودشو با تلویزیون مشغول می کنه و زن هم توی آشپزخونه سرگرم ور رفتن به غذاست و همچنان هم چشماش از خشم قرمزه.
زن دوباره به اتاق برمی گرده و رو به مهمونا تعریف می کنه که نجمه اومده ایران و کلی نسبت به قبل بهتر شده، هم رفتار اجتماعیش و هم تیپ و قیافه اش. دندوناشو هم درست کرده خیلی خوب شده، ۶ میلیون خرج دندوناش شده، و یه بله کش داری هم به خاطر تاکید رو مبلغ و خرجی که همسرش براش کرده میگه. در ادامه موضوع دندوناش هم از بقیه مواهبی که بعد از این ازدواج نصیبش شده میگه.
وسط این بحث جدید دختر کوچولو که با اصرار چند دقیقه قبل یه آب نبات چوبی که وسطش آدامس داره رو از مامانش گرفته بود آویزون پای مامانش شده و داره اصرار می کنه که تو هم از این بخور تا زودتر به آدامسش برسه.
زن آب نبات چوبی رو از دختر می گیره و همونطور که با فشار و حرص به آب نبات میک می زنه ادامه میده که دختره شانس آورد و ببین چه طوری از شهرستان و یه خانواده معمولی پاش به فرنگ باز شده اونم اروپا و اونم همچین شوهری.
زن همچنان ادامه میده اما مرد دیگه طاقت نمیاره و هراسون دنبال زیرسیگاری می گرده تا با کشیدن سیگار کمی از فشار خودش کم کنه. درحالیکه پشت سر هم به سیگار پک می زنه با حالت عصبی رو به بقیه می کنه و میگه من از این مقایسه متنفرم. چرا زنها عادت دارن مردا رو با هم مقایسه کنن؟ اصلا موقعیتا رو درنظر نمی گیرن. مرد دیگه ای هم که توی جمع نشسته به طرفداری از مرد متهم بحث رو در کنترل می گیره و رو به زن میگه خب معلومه که باید هم اینقدر ناز دختره رو بکشه یه دختر ۲۰ ساله رفته شده زن یه مرد ۵۰ ساله. زن هم برافروخته جواب میده چه ربطی داره مگه به اختلاف سنه؟ خب منم کلی از این آقا کوچیکترم پس چرا از این خبرا نیست؟
زن دیگه ای که توی جمع تا الان آروم نشسته و نظاره گر این بحثا بوده و بیشتر مشغول بازی کردن با دختر کوچولو بوده، سینه ای صاف می کنه و تو باور خودش خیلی منطقی شروع به نطق قرایی می کنه تا بلکه همه مشکلات حل بشه و سوتفاهما از بین بره. در میان حرفاش هم یه مثال از یه خانواده دیگه می زنه ولی زدن مثال همانا و عصبانیت شوهرش از این مثال هم همانا.
ورق کاملا برمی گرده و شکرآبی این بار بین زن و مرد دوم پیش میاد که بعیده تا چند ساعتی از بین بره. به همین خاطر هم زن سکوت می کنه و ترجیح میده دیگه اصلا به بحث ادامه نده.
مدتی می گذره و فضا آروم تر میشه و تنها صدایی که شنیده میشه یکی از همین آهنگای بند تنبونی ماهواره اس که دخترک رو برای جلب توجه دیگران به خودش به رقص وادار کرده.
این بار دخترک با آب نبات چوبی که نصف بیشترش توسط مامانش مکیده شده به سمت باباش میره و با اصرار ازش می خواد زودتر این آبنبات رو میک بزنه تا بالاخره به آدامسش برسه. مرد هم از فرصت استفاده می کنه و با خنده ادای زن رو که در موقع عصبانیت داشت آبنبات رو میک می زد و از وجنات و حسنات شوهر نجمه تعریف می کرد درمیاره و صدای بلند قهقهه های جمع که تو فضا پیچیده میشه محیط رو دگرگون می کنه.
بعد از گذشتن دقایقی که جمع به خنده گذرونده مرد همچنان آب نبات رو می مکه تا بالاخره به اون آدامسی که چند ساعته دخترک انتظارشو می کشه میرسه.
دخترک شاد و شنگول و در حالیکه چشماش از شادی و این پیروزی برق می زنه آدامس رو با هیجان از باباش می گیره و شروع می کنه به جویدن.
بعضی وقتا تو یه زندگی، یه دوستی، یه رابطه میشی یه آمیب.
آمیب شدن یعنی آخر بی تاثیری یعنی یه چیزی تو مایه های هیچی. کی تا حالا از زندگی آمیبی لذت برده؟
من مگه واسش چيزی کم گذاشته بودم؟ مگه اون وقت که نياز داشت من کمکش کنم، پشتش باشم، رفيقش باشم، واينيستاده بودم؟
اشک تو چشماش حلقه زده اما هرگز بيرون نميريزه. هرگز اشکی از گوشه چشمش خارج نميشه ولی بغض داره و حرفاشو با بغض ادامه ميده، لازم داشت ببرمش پيش روانپزشک، بردمش. بايد همراهيش می کردم تا درمان بشه، همراهيش کردم. روانپزشک گفت ازدواج شما دو نفر عين اشتباهه، از خواسته و ميلم گذشتم، فقط واسه اينکه اون راضی باشه و شاد باشه. ولی اون هرگر اينو نفهميد که اگر هم فهميد به روی خودش نياورد.
روزی که رفت نمی دونم فهميد که من هنوز به يادش و خاطرش هستم يا خودش رو به نفهمی زد.
اصلا از اولش اون عاشق شد، اون ابراز احساسات کرد ولی من شدم کاسه داغ تر از آش. من پريدم جلوتر از خودش و احساسش. براش مادری کردم و شدم يه دوست بی توقع.
روزی که هيچ کاری واسه به هم رسيدنمون نکرد منم مجبور شدم برم. مجبور شدم قيد همه چيزو بزنم، مثل اينکه نفهميد من قيد همه چی رو زدم، اين يه بار رو انگار واقعا نفهميده بود.
من رفتم، اونم رفت. هیچ کدوممون نفهمیدیم کی رفتیم ولی یه زمانی یه پیک از طرفش واسه یه شروع دوباره اومد که من واقعا رفته بودمو راه برگشتی نداشتم که اگه داشتم با همه اون اتفاقای تلخ بازم برمیگشتم. آخه آدم عاشق کره، کوره، لاله!!!! واقعا هستُ من اینو باور دارم.
پيکش واسه من چيزی به جز اشک و روزای تلخ نياورد و من دستم کوتاه از همه چيز و همه جا.
حالا خيلی وقته گذشته، گه گاهی يه روزايي که می دونم اون داره به من فکر می کنه، به روزامون و به تمام تلخيهای بينمون، منم يادش ميفتم بی اونکه بخوام و اصلا دوست داشته باشم تصورش کنم.
هنوز بغض داره و اشک توی چشماش گير کرده، هرگز اشکی از چشماش بيرون نمياد، رو به من می کنه و ميگه آدما فکر می کنن داستانای تلخ زندگی خودشون تلخ ترين اتفاقای دنياست و هيچکس هم نمی تونه درکشون کنه. منم باور می کنم که داستانش چقدر تلخ و نافرجامه و واسه خودش تلخ ترينه.
چله زمستونه، برف هم بی خيال باريدن نميشه. بهونه خوبيه واسه خوردن يه نوشيدنی گرم بی هيچ اتفاق اضافه ای. همين گشتن زير برف و خوردن نوشيدنی گرم خودش بهترين اتفاقه.
دخترک اون موقعی که با تمام توان و هيجان نی رو بين دو لبش نگه داشته بود و با فشار اونو ميک می زد تا نوشيدنی گرم با فشار بيشتری وارد بدنش بشه و تمام سلولهاشو داغ کنه اصلا فکر نمی کرد که اين آخرين باريه که با نی نوشيدنی گرم می خوره.
گردش تموم ميشه راهی خونه ميشه تا از اين به بعد از پشت پنجره و با يه ليوان چای داغ برف رو تماشا کنه. جورابای گرمشو می پوشه و با همون دلخواه ترين موزيکی که اين روزا می شنوه صورتشو به پنجره می چسبونه طوری که جای پيشونيش روی شيشه ثبت می شه و با يه ها عميق شيشه رو تار می کنه و واسه همين ديگه دونه های برف رو شفاف نمی بينه.
شب رو سرخوش و شاد به خاطر همه اتفاقای خوب اون روز می گذرونه و انتظار روزهای آينده رو می کشه. روزهايي که نمی دونه چطور براش خواهند گذشت. چه اتفاقای تاری درست مثل همون شيشه پنجره قراره بيفته.
يکی دو روزی می گذره و دخترک بی خبر از همه جا و با همون تعلق خاطر به دونه های سفيد برف و نوشيدنی گرم زندگی رو از سر می گيره، اما اين شفافيت پر از ابهام دوومی نداره. يه حرف جديد همه چيز رو تغيير ميده. گردش زير برف و نوشيدنی گرم ممنوع!!!!
يه عصر جديد درست وسط چله زمستون که همچنان داره برف می باره دخترک رو به سمت سبزی فروشی می کشونه. چند کيلو سبزی تازه که همراه با قطره های اشکش می خره و راهی خونه ای ميشه که گرمه. يه سبد بزرگ و تلی از سبزيهايي که دور و برش ريخته و يه صدا:
وقتی تو نيستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم؟
سبزيهايي که دونه دونه تميز ميشه ولی نه با آب. با قطره های اشک دخترک که شايد خيلی بهتر دارن همه چيز رو می شورند.
نه من تو رو واسه خودم، نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره منی، تو رو واسه نفس می خوام
درست ميشه، همه چيز عوض ميشه. دوباره برف می باره شفافه شفاف. ولی دخترک می دونه که اين يه قصه واهيه که هرگز ديگه اتفاق نميفته.
وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد
به خاطر تو که داری میری می نویسم. به افتخار خود خودت. به افتخار سفیدیت. به نام پاکیت. تا تو بری و برگردی، من کلی روز گذروندم. اگه بودم و دوباره اومدی بازم برات می نویسم. به افتخار سفیدیت و به نام پاکیت.
دیشب یه لحظه با خودم فکر کردم با این هوا، حتما بهار پشیمون شده بیاد ولی نگو این بهاره پررو تر از این حرفاس که بی خیال اومدن بشه.
دو نفری هر روز عصر قبل از غروب آفتاب پياده روی رو شروع می کنند و یکی دو ساعتی تو همون اطراف شهرک قدم می زنند. جز کاراری هر روزشون خوردن بستنیه البته با این فرق که دکتر دو تا بستنی می خوره و آقای ز به همون یکی اکتفا می کنه. آقای ز معتقده اين دو تا بستنی خوردن هم احتمالا ناشی از حواس پرتی دکتره که فراموش می کنه همين چند دقيقه قبل يه بستنی کامل رو خورده.
آقای ز و دکتر هر دو بازنشسته شدند و اين سالها رو دارند با کارهايي که دوست دارند و می تونه وقتشونو پر کنه می گذرونند. دکتر که روزگاری متخصص اطفال بوده حالا یه کم حواس پرتی پيدا کرده و به همین دلیل هم چندين بار در سال با ماشينش تصادف می کنه و با آرامش تمام به آقای ز زنگ می زنه و درخواست کمک ازش می کنه. آقای ز هم که کارمند بازنشسته يه اداره دولتيه روزا رو به نقاشی کشيدن واسه دل خودش سپری می کنه .
چند روز پیش یکی از همون روزایی که دکتر و آقای ز داشتند پِياده روی روزانه شون رو انجام می دادند به پيشنهاد دکتر سری به مرکز خريد همون نزديک می زنند تا دکتر واسه خودش لباس عيد بخره.
هردوشون قدم زنون وارد يکی از نمايندگی های يه مارک نسبتا معروف لباس می شند و دکتر شروع می کنه به پرو کردن پيراهن و شلوار و کت. چندتایی رو می پوشه و درمياره تا بالاخره لباسای مورد نظرشو انتخاب می کنه و آقای ز هم خوشحال از اينکه دکتر بالاخره لباسای مورد سليقه اشو پيدا کرده همراه دکتر به سمت صندوق ميره.
دکتر رو به فروشنده و با لحن محکمی می گه لطفا اين لباسا رو واسه من حساب کنین. فروشنده هم لبخند زنان به دو پيرمردی که بالاتر از 70 سال به نظر می رسند نگاه می کنه و جمع مبلغی رو که دکتر بايد بپردازه بهشون میگه.
دکتر يه اسکناس دو هزار تومنی از جيبش درمياره و رو به فروشنده می گه: ببينين آقا من الان پول ندارم چون حقوق منو آخر اين ماه میدن. شما اين دو هزار تومنی رو بگيرين و يه رسيد هم بابتش به من بدين و ضمنا توی رسيد، رنگ و سايز و نوع اين لباسهايي رو هم که من انتخاب کردم بنويسين، من به محض اينکه حقوقم رو گرفتم ميام و کل مبلغ رو پرداخت می کنم و لباسام رو هم می برم.
آقای ز که شايد تو عمرش يکی دو بار فقط خجالت کشيده باشه و هميشه به اين معروف بوده که خيلی آدم راحتیه و خجالت مجالت هم سرش نميشه اين بار با صورتی قرمز از فرط خجالت و متعجب از اين کار دکتر از مغازه با عجله بيرون ميره و از بيرون نظاره گر گرفتن اسکناس دو هزار تومنی توسط فروشنده و نوشتن رسيد واسه دکتر ميشه.